#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_575


آذر وحشت زده گفت: رفیع جان! خطرناکه!... اجازه نمیدم با جونش بازی کنه.

نریمان خندید.

- عجله ای هم واسه برگشتن ندارم! ایران داره دور هم خوش میگذره!

نامدار به کلافگی هانیه لبخند محوی زد و برای اینکه راحتش کند، از سر میز بلند شد.

دومین نفر، هانیه بود. چادرش را مرتب کرد، تشکری به رفیع خان گفت و از سالن بیرون رفت.

***

عصر، می خواستند به سمت تهران حرکت کنند.

خوشحال بود از آن ویلا و آدمهاش خلاص می شود. تا آمدن ِ خانواده ی راد، راحت بودند ولی بعد از آن، ندیده گرفته شدنهایشان از طرف آذر که انگار خانواده ی ناصر را لایق همصحبتی و توجه نمی دانست و برعکس ِ او، نگاه سنگین و توجه ِ مدام ِ نامدار، کلافه اش کرده بود. با اینکه مثل چند روز اول سفر، بیشتر یا در اتاقش بود یا ساحل، اما حضور مهمانهای غریبه باعث شده بود احساس اضافه بودن کند.

بعد از ظهر بود.

ناهار را که خورده بودند، مهمانها از ویلا بیرون زده بودند.

همدم و سیما با گلنسا چای می خوردند و به صحبتهاش گوش می کردند. ناصر رفته بود بخوابد تا در جاده خسته نباشد.

دفتر طراحیش را برداشت و به ساحل رفت.

قدم زنان، به ماسه ها و گوش ماهی ها خیره شد. روی کُنده ی چپه شده ی همیشگی اش نشست.


romangram.com | @romangram_com