#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_574

- ممنونم عمو... خوردم.

مادرشان گفت: خسته شدی... عادت به رانندگی طولانی مدت نداری... گفتم که اجازه بده کمی هم نریمان پشت رل بشینه.

نامدار به پشت صندلیش تکیه داد.

- خسته نیستم مادر.

و دوباره نگاه کرد به دختر چادر پوشیده ی روبه روش که نه چندان راحت، داشت با غذاش بازی می کرد. برای آنکه فکر و نگاهش را از او بگیرد، از رفیع خان پرسید: قایقتون در چه حاله عمو رفیع؟

رفیع خان هم دست از خوردن کشید.

- توی ساحله... بگم شکری باکشو پر کنه؟

نریمان زودتر جواب داد: پر کنه که چند وقتیه قایق سواری نکردیم.

آذر با دقت؛ اطراف لبهای رژ خورده اش را پاک کرد.

- توی برناممه مدتی هم برم پیش بتی... اونم از اول تابستون اومده رامسر.

رفیع پرسید: شاهینم باهاش اومده؟

همسر آذر سر تکان داد.

- جنگ، همه رو از تهران فراری داده... خوب موقعی بچه ها رو فرستادی رفتن... ما هم اشتباه کردیم نریمان رو آوردیم... خارج کردنش سخت شده... نگران وضعیت دانشگاهشم.

- اشتباه کردید که همگی اومدید داریوش جان... اگر پاسپورتشو پس ندادن، پرس و جو می کنیم، قاچاقی از مرز ردش کنن بره ترکیه.

romangram.com | @romangram_com