#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_573


یکی از دو مرد جوان، دستش را جلو آورده بود.

به جای دوغ، لیوان پر شده از آب به طرفش دراز شد.

- بفرمایید.

روش نشد بگوید دوغ می خواسته. فقط تشکر کرد.

- بهتره دوغ نخورید.

نگاه کرد به مرد جوان. چشمهای خاکستری ِ او، به بشقاب هانیه اشاره کرد.

- ماهی با دوغ و ماست سازش نداره.

عجب نگاه سنگینی داشت! هانیه حرفی نزد.

"فضول! سرش توی بشقاب منه!"

و در فکرش دهن کجی کرد " سازش نداره!"

کمی آب خورد. دوست داشت از سر میز بلند شود و برود. سیر شده بود ولی بقیه داشتند می خوردند. سیما و همدم هم ساکت بودند. و البته مهمان ِ فضول ِ چشم خاکستری!

به کتی نگاه کرد. چشمهاش قهوه ای بود. برادر دیگرش هم. فقط او و مادرش چشمهای رنگی داشتند.

- نامدار جان! ماهی بخور... صید امروز صبحه.


romangram.com | @romangram_com