#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_572
- اسمت هانیه س؟
هانیه فقط سر تکان داد.
- چند سالته؟
آرام گفت: هیجده سال.
نگاه همه را روی خودش احساس کرد و معذب تر شد.
کتی گفت: خب پس... یک سال از من بزرگتری و دو سال از سمیرا کوچیکتر... عمو رفیع! هم سن ِ هیچکدوممون نیست.
- پس چرا نمی خوری؟!
جواب سوال آرام سیما را نداد.
- ماهی که دوست داری؟
غذا از گلوش پایین نمی رفت. سنگینی نگاهها ناراحتش می کرد. لیوانش را برداشت. از پارچ دوغ و آب فاصله داشت.
- چی می خوای؟
سیما چقدر سوال می کرد!
زمزمه کرد: دوغ.
- بدین براتون بریزم.
romangram.com | @romangram_com