#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_571
- عجله ای نیست... تازه از راه رسیدید.
- هنوز چمدونها توی ماشینه... اشتباه کردم مهرانه رو نیاوردم.
باز رفیع خان جواب داد: گلنسا هست آذر جان... هر کاری داشتی، کافیه بهش بگی.
آذر لبخند آرامی زد.
- لطف داری رفیع جان، ولی هیچ کس مثل مهرانه نمیشه.
همسرش هم لبخند زد.
- می خوای بگم حبیب بیاردش؟
آذر با همان لبخند، دلبرانه پشت چشم نازک کرد.
رفیع خان گفت: کتی جان! هانیه هم سن و سال تو و سمیراست.
دختر، دوباره نگاهی به هانیه کرد.
- من و سمیرا که همسن نیستیم!
رفیع خان خندید.
- وروجک!
romangram.com | @romangram_com