#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_570

سیما همانطور که بیرون رفت، گفت: رفیع خان ناراحت میشه... زود بیا.

چادرش را از روی تخت برداشت، سر کرد و پشت سر مادرش پایین رفت.

دور میز غذاخوری دوازده نفره، غیر از رفیع خان و خودشان، پنج نفر دیگر هم نشسته بودند. با دیدنشان مکث کرد.

- بیا دخترم.

به رفیع خان نگاه کرد. چادرش را جلوتر کشید و بدون اینکه به بقیه نگاه کند، یک سلام گفت و مردد جلو رفت. کنار مادرش نشست.

- ناصر خان؟ دخترتون هستن؟!

به مردی که سوال کرده بود نگاه کرد. موهای جو گندمی داشت و سبیلهاش، افقی فرم گرفته بود و انتهاش باریکتر می شد. کنارش یک خانوم میانسال، با کت و دامن و بدون حجاب نشسته بود.

- نه...دختر برادر خدابیامرزمه.

مرد میانسال، سری تکان داد. زن کنارش، متعجب به سیما و همدم که با چادر نشسته بودند نگاهی کرد و مشغول خوردن شد.

کوتاه و زیر چشمی به سه مهمان دیگر نگاه انداخت که به نظر می رسید بچه های آن دو باشند. دو مرد جوان و یک دختر که به نظر هم سن و سال خودش بود.

دختر، لبخند کجی بهش زد. هانیه جوابش را داد و سر به زیر انداخت.

سیما براش ماهی کشید. معذب بود. دلش نمی خواست چیزی بخورد؛ حتا ماهی سرخ شده ی گلنسا که عاشقش بود.

- می خواستیم با نامی به محض رسیدن بریم دریا شنا کنیم.

یکی از دو مرد جوان گفت. رفیع خان جوابش را داد.

romangram.com | @romangram_com