#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_569
ناصر وقتی فهمید قرار است مهمان بیاید، قصد رفتن کرد ولی رفیع خان دوست داشت مباشر زرنگ جدیدش را با مهمانش آشنا کند.
هانیه از پنجره ی اتاق، ورود ماشین بزرگ را به حیاط ویلا دید و دوباره به دریا چشم دوخت.
صدای سیما باعث شد حرکت دستش روی دانه های تسبیح متوقف شود.
- هانیه؟ بیا پایین ناهار بخوریم.
دست دیگرش را از زیر چانه و لبه ی پنجره برداشت.
- مگه رفیع خان مهمون نداره؟
سیما سر تکان داد.
- چرا... بیا... عمو ناصر گفت صدات کنم.
بلند شد.
- من جلوی مهموناش راحت نیستم.
سیما هم راحت نبود ولی اخم آرامی کرد.
- یعنی چی؟ چیکار به اونا داری؟
شانه بالا انداخت.
romangram.com | @romangram_com