#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_568

رفیع خان گفته بود به ویلای او بروند. ویلاش ساحلی بود و بزرگ.

خانه ی جدید، به نظرشان مجهز و کامل می آمد. صد و چهل متر، با حمام و دستشویی داخل ساختمان. آشپزخانه ی تمیز و نورگیر و اتاق های دلباز.

ولی ویلای رفیع خان دو طبقه بود و چند برابر خانه شان.

از پنجره های اتاق ها میشد دریا را تماشا کرد.

دریایی که هانیه را یاد امیرعلی می انداخت. هزار بار در رویا همراهش به ساحل رفته بود، هر چند هیچ وقت با او روی ماسه ها قدم نزده بود.

رفیع خان پانزده سالی از ناصر بزرگتر بود. در ایران تنها زندگی می کرد. اجدادش ملاک بودند و خودش صاحب چند هکتار شالیزار و باغ مرکبات.

گفته بود ناصر شم ِ اقتصادی دارد.

خانواده اش در بحبوحه ی انقلاب رفته بودند امریکا. یک نفر مثل ناصر می خواست که مباشرش باشد و بتواند با خیال راحت رفت و آمد کند و دلتنگ خانواده نباشد.

در ویلا، معمولا تنها بود. رفیع خان با ناصر یا در حال سرکشی به باغ ها و شالیزارها بودند با در بالکن بزرگ ویلا، درباره ی کار حرف می زدند.

از آشپزی و کار ِ خانه هم خبری نبود. سرایدار ویلا و همسرش، همه ی کارها را انجام می دادند.

برای سیما و همدم، این نوع زندگی ِ چند روزه، هم هیجان داشت، هم تازگی.

ولی هانیه، بیشتر طراحی می کرد. طرحهایی که با رویاهاش قاطی میشد. طرحهایی که همه شان، ردی از امیرعلی داشت؛ امیر علی ِ گم شده اش.

روز چهارم سفر، برای همیشه در خاطر هانیه ماند. روزی که یک غریبه پا به دنیاش گذاشت و با خودش عذاب آورد.

برای رفیع خان، مهمان رسید. مهمانهایی که مشخص بود براش عزیز و مهم هستند.

romangram.com | @romangram_com