#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_567
امشب از اون شبهاست که من
دلم می خواد داد بزنم
تو شهر این "غریبه ها "دردم رو فریاد بزنم
از این همه دربه دری تو قلب من قیامته
چه فایده داره زندگی این انتهای طاقته
از این همه در به دری به لب رسیده جون من
به داد من نمیرسه خدای آسمون من
***
تهران / تابستان 1361
شهریور امتحان نداد. امتحان میداد هم قبول نمیشد. بر فرض که قبول هم میشد؛ می خواست چه کار کند؟!
سیما کاری به کارش نداشت. همین که بدون حرف و بحث، در خانه ی جدید زندگی می کرد و اعتراضی نداشت، براش کافی بود.
اواخر شهریور ماه بود که هانیه و سیما و همدم، رفیع خان را دیدند.
ناصر چند روزی بود یک پیکان جوانان خریده بود. می خواست خانواده را با ماشین ِ تازه ببرد شمال.
romangram.com | @romangram_com