#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_565
نگاهش بى حواس مى افتد به مردى ژنده پوش، كه با دستهاى كبره بسته ، كنار يك زن، بر تكه مقوايى زانو زده و با ساز دهنى براش مى زند. زن هم در جواب، انگشتهاى ضمختش را روى سيم هاى سه تار مى كشد.
سيگارى بيرون مى آورد و آتش مى زند. زن چشمش به اوست. با اشاره، ازش سيگار مى خواهد.
سيگار خودش را به او مى دهد و يك سيگار ديگر براى خودش آتش مى زند.
زن از زدن دست مى كشد و مشغول پك زدن مى شود. سيگار به نيمه نرسيده ،آن را ميان لب هاى مرد قرار مى دهد.
مرد، عاشقانه براش مى زند .زن با همان ظاهر، براش ناز مى كند.
با حسرت نگاهشان مى كند.
يك عمر كوركورانه به دنبال خوشبختى بوده. حالا فهميده سهمى از آن ندارد.... خوشبختی، مسير و راه خاصى ست كه هر كسى شانس دستيابى بهش را ندارد.
به مقام و ظاهر و ثروت و دارايى هم ربطى ندارد. بيشتر شبيه يك هديه است.
مرد با صداى خفه و خشدارى شروع به خواندن مى كند.
ترسون ترسون يواش يواش اومدم در خونتون
پرسون پرسون لرزون لرزون اومدم در خونتون
يك شاخه گل در دستم سرراهت بنشستم
از پنجره منو ديدي همچون گلها خنديدي
romangram.com | @romangram_com