#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_564

نگاه تند و بيرحم نامدار ، صدا را در گلوش خفه مى كند.

به محض خارج شدن آخرين جمله، پشيمان شده. دستش به سمت دهانش مى رود .

- متاسفم ... نمى خواستم ... منظورم اين بود که...

انگشتان دستش بى اختيار به گره اى تبديل مى شود... چشمهاى خاكستريش حالا ديگر حالتى از تحقير به خودشان گرفته.

- چرا ... اتفاقاً حقيقت داره... زودتر از اينها بايد حدس مى زدم.

دست پيش مى برد و كيفش را بر مى دارد. منزجر... بى نگاه... بى خداحافظى، شركت را ترك مى كند.

***

ساعت از نيمه گذشته .....تب دارد ....درد دارد ....قفسه سينه اش مى سوزد و ضربانى حس نمى كند.

مثل روح توی خيابان ها سرگردان است . خط چراغ ماشينها را تار مى بيند.

خاطرات، مثل برق از جلوى چشمهاش مى گذرد.

اولين بار كه خودش هم نفهمید چطور دل باخت.

ترسى را كه به دليل ناسازگارى و عدم تناسب بين شان بود را هنوز لمس مى كند. چقدر تلاش كرده بود كه ازش دورى كند.

مخالفتها را به ياد مى آورد.

همه چيزش را داده بود تا بدستش بیاورد و حالا.... امروز ...همه را يكجا ،باخته.

romangram.com | @romangram_com