#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_563
آه از نهاد هانيه بلند می شود. توان از زانواهاش مي رود. پس بالاخره فهميده. رنگ چهره اش به سفيدى مى زند. نفسش توی سينه حبس شده. هيچ توضيحى ندارد...
بى اختيار به اميرعلى رو مى كند ....شايد توضيحى بدهد كه او را از اين وضعيت نجات دهد.
نامدار، نفسش تنگ شده ....خسته است ...از عالم و آدم.... ديگر نمى كشد...
با صدايى بى جان ادامه مي دهد:
- دقيقاً منت چيو سر من مى ذارين؟؟... من ،ادعايى ندارم ... هيچ وقت هم نداشتم ... ولى اگر در راستاى دين كارى نكردم، بر خلاف اونهم كارى نمى كنم... حاصل عمكرد شما ،ايجاد نفرت از جنگ و بازماندگانشه.... نه تحسين رشادت هاشون.
ادامه ی صحبت براش غير ممكن شده... روى صندليش مى نشيند. سرش را بين دو دست مى گيرد و به نقش روى ميز خيره مى شود.
مدتى در سكوت مى گذرد. امير على از جاش بلند مى شود. قرار گرفتن در برابر آن همه اتهام، در زير سايه ی سكوت سنگين هانيه ...ديگر لحظه اى نمى تواند دوام بياورد.
زبانش به هيچ كلمه اى باز نمى شود. با قامتى خميده از در خارج مى شود.
هانيه همچنان آنجاست. به رفتن اميرعلى فكر مى كند. دلش براى اين همه مظلوميت مى سوزد. فقط او مى داند كه بى تقصيرترين آدم اين ميان اميرعلى ست.
به نامدار كه بى حركت پشت ميزش نشسته رو مى كند، آهسته لب مى زند:
- برخوردت درست نبود. اميرعلى هيچ گ*ن*ا*هى نداره... اون، پاكترين مردیه كه در تمام عمرم ديدم...
تن صداش بالا مي رود.
-اشتباه فكر مى كنى... چیزی كه فكر مى كنى حقيقت نداره ... رابطه اى بين ما نيست.
romangram.com | @romangram_com