#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_562

-به قول خودت ،خون برادرات هنوز روى زمين بود و از اين فضا ،تو به جاى بوى خون ،... ه*و*س ضيافت عاشقانه ی افلاطونى به سرت بود... اينم توهين به بسيج نبود؟!

نگاهش را از اميرعلى كه حالا با قامتى خميده ،روى صندلى وارفته مى گيرد.

- منت جنگ رفتن سر من مي ذارى؟!.... اونم با چه روحيه ی حق به جانبى! جناب صداقت! !جنگ محتاج تو نبود؛ تو و امثال تو، براى تطهير و تنفس محتاج جنگ بوديد!

سيگارى كه هنوز روشن نشده را توى دست مچاله مى كند. چشمهاش را تنگ می کند و با تمسخر مى گويد:

- حرف از غيرت و شرف و دفاع از ناموس مى زنى!!

فرياد مى كشد:

- رفتى جنگيدى ،بيگانه به ناموس ايرانى نگاه نكنه ،تا خودت راحتتر اينكارو بكنى؟! منت چى رو سر من ميذارى؟!

صداى فرياد هانيه با بغض بلند مى شود:

-بس كن ... حيا كن ... تو رو به اون خدايى كه مى پرستى ،تمومش كن نامدار!

با انزجار رو مى گيرد به سمت پنجره. بغضى سنگين از اين همه فشار، كم كم راه گلوش را مى بندد.

لب مى زند:

- حيا؟!... جمع كنيد اين بساط زهد و تقواى سراسر تزويرتون رو...

به سمت هانیه بر مى گردد و با تنفر ادامه مى دهد:

-اون زمان كه اسم رو پسر ِمن ميذاشتى، اين رخت و لباس پر زرق و برق حيا تو ، توى كدوم ايستگاه آبرو جا گذاشته بودى خانوم؟!

romangram.com | @romangram_com