#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_560

-اون زمان كه شما و امثال شما ،فرار رو بر قرار ترجيح داديد و ساده ،ارزشها رو به زرق و برق عالم فرنگ فروختيد، دغدغه ی رزمنده، بسيج و امثال من، دفاع از سرزمين و ناموس ، در برابر ت*ج*ا*و*ز بيگانه بود.

به نامدار، حق به جانب نگاه می کند و انگشت اشاره اش را به سمت او مى گيرد.

- هويت امروزتون رو هم از اونها داريد.

از جا بلند مى شود و چند قدمى به سمتش بر مى دارد.

-بنابراين حتى اگر امروز از بسيج ،فقط نامى مانده باشه و.....نه مرامى ......شما در جايگاهى نيستى كه بخواى بهشون توهين كنى !

***

نامدار، خودنويس گرانبهاش را روى ميز پرت مى كند. نفس كلافه اى مى كشد و به پشتى صندليش تكيه مى زند. چشمهاش از فرط بى خوابى سرخ شده و به زحمت مى تواند افكارش را متمركز كند. با اين حال به جستجوى واقعيت در چهره مرد روبروش مى پردازد.

انگشتانش را در هم حلقه مى كند. كاملاً متوجه ست كه تا چه حد خودش را برنده احساس مى كند. زهر خندى مى زند.

-جالبه !!!.....با جرات منو زير سوال مى برين!

تكيه اش را از صندلى بر مى دارد و به جلو خم مى شود.

-اگر تو اين جامعه فراموش شدين، بهتره بگردين دنبال دليلش .....تصويرى كه تو و امثال تو از رزمنده به جا مى ذارين، يك قهرمان نيست. يك فرد بيچاره ست كه دچار عوارض جنگ شده. توقع دارين كه ديگران بهتون توجه كنن ...

شانه اى بالا مى اندازد.

- كه خب... اغلب بى تفاوتن!

سيگارى بيرون مى آورد.

romangram.com | @romangram_com