#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_559


- برادر ....رزمنده ....بسيجى....با شمام!

امير على ، در پى يافتن جواب در چهره نامدار ست .....در پوزخند خانه كرده در گوشه لب او...

اندكى به ته مانده ی سيگارى كه در دست دارد خيره مى شود. پس از مدتى سكوت بالاخره مى گويد:

- چرا اين همه تحقير مى كنين؟!.....هر چند كه روشنفكرها عادت دارن ما و بسيج رو ، مردم حساب نكنن.

تك خنده اى مى كند و ادامه ميدهد:

- تنها چيزى كه بلدن اينه كه بسيج و امثالهم رو به خاطر عقایدشون به سخره بگيرن ....اين بسيج كه امروز مسخره ی كلام عام و خاص شده ،نسل سوم از افرادیه كه خيلى هاشون امروز كنار ما نيستن.....كسانى كه دلسوز بودن و به خاطر دفاع از شرف و ناموس و غيرت ايرانى، سينه شون رو سپر بلا كردن.

با حرص ادامه مي دهد :

-از گرد راه نرسيده، شمشير رو از رو بستين! شما از غربت و انزواى بازمانده های جنگ چی می دونی؟!

با صدايى كه در گلو شكسته، زمزمه مى كند:

- چى ميفهمى از سالها انتظار و انتظار و......انتظار... امروز ازشون چى مونده ؟! جز نامى و ....نه نشانى!

دستهايش را از دو طرف باز مى كند.

- مي بينيد؟! به همين سادگى عادت شد ... از اون ساده تر، فراموش شد.....فراموش شد حماسه هايى كه آفريده شد و هنوز هم كنج آسايشگاهها مى شه پیداش کرد.

نگاه عصبانيش را به سمت نامدار نشانه مى گيرد.


romangram.com | @romangram_com