#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_558
لبخندى به لب مى آورد.
- ممنونم عزيزم،عجله دارم ...ميشه بهشون اطلاع بدى؟
شدن كه مى شود ولى با توجه به صداهايى كه ناخوداگاه شنيده ،تشخيص آنكه جو، متشنج است، كار سختى نيست.
- ام ....راستش مهمون دارن .
كلافه قدمى به سمت اتاق نامدار بر مى دارد.
- مهمونشون كيه ؟
- آقايى به اسم صداقت ... پيش پاى شما رسيدن.
هنوز قدمى به سمت اتاق برنداشته ،در جا خشك مى شود .
- كى؟!
- باور كنين بدون قرار قبلى و سرزده اومدن...
ادامه ی حرفهاش را نمى شنود .
دلش گواهى بد مى دهد. ...نامدار ديروز در حالى نگاهش را شكار كرده بود كه محو صورت امير على و غرق در خاطرات سالهاى گذشته بود ...نفهميده بود چه مدت در انجا حضور داشته .........زمانى به خودش امده بود كه اشكش سرازير و طشت رسوايى اش بعد از سى سال با بلند ترين صداى ممكن در برابر چشمان نامدار افتاده بود
از شب ِ قبل که به خانه برگشته بودند در سكوت به اتاقش رفته و برای شام خوردن هم بیرون نیامده و صبح هم بی صدا و بی خبر از خانه بیرون زده بود
هنوز از شوک حضور امیرعلی در دفتر بیرون نیامده كه صداى تمسخر آميز نامدار، او را به خودش مى آورد.
romangram.com | @romangram_com