#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_557
- ممنون ، من قهوه نمى خورم.
منشی بى هيچ تعارفى با تاييد سر نامدار از اتاق خارج مى شود.
در پى جستجوى جواب به صورت نامدار خيره مى شود كه همراه با نگاه تند وتيزش، شوك بعدى را وارد مى كند.
- خب، من منتظر توضيحتون هستم!
- ببينيد آقاى راد ، من امروز اينجام تا در مورد مساله ی مهمى كه مربوط به دخترمه با شما صحبت كنم...
نامدار حرفش را ناتمام قطع می کند.
- اما من لازم مي دونم قبل از اون، در مورد مبلغ هنگفتى كه من با عنوان هديه و بر خلاف ميل قلبى و تحت فشار به يه رزمنده ی بسيجى دادم و هنوز نمى دونم چرا، توجيه بشم.
تا جايى كه ميداند، آن پرونده بسته شده. حداقل او اينطور فكر مى كرده.عصبی، سيگارى روشن مى كند و فكر مى كند "كاش انگيزه واقعی تو از اين كار مى دونستم"
مطمئن ست مطلبى كه نامدار مى خواهد عنوان كند وراى اين حرفهاست و ميداند بى ربط به اتفاق روز گذشته نيست.
هانيه ،طبق قرار قبلى كه با نامدار داشته، بى توجه به وقايع روز گذشته ،راس ساعت دو، وارد ساختمان شركت مى شود و رو به منشى مى پرسد : هستن؟!
منشی با ديدن هانيه از جا بلند مى شود و با طنازى تمام تعارف مى كند: سلام ،خوش اومدين....خواهش مى كنم بشينين.
و در همان حال شروع به برانداز کردن زن روبروش مى كند.
به جرات مى تواند بگويد كه سر تا پاى اين زن، ميليونى ارزش دارد. يكى از زيبا ترين و خوش پوش ترين زنهايى كه تا به امروز ديده.
romangram.com | @romangram_com