#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_556
منشی با لبخند نصفه نيمه اى به سمت اميرعلى برمى گردد.
- چند لحظه اى تشريف داشته باشين
نفس عميقى مى كشد. آن روز بار مسووليت را بيش تر از هر زمان ديگرى روى شانه هاش احساس مى كند.
زمان سرنوشت سازى در زندگى پسرش است و مسلماً اجازه نمى دهد كه احساسات شخصيش بر روى اين موضوع تاثير بگذارد.
خوشبختى و خوشحالى و زندگى توام با عشق، نهايت آرزوش براى يكدانه فرزندش است ... نعمتى كه خودش سالها از آن محروم بوده.
امير على آهسته به اتاق وارد مى شود. صداى قدمهاى كوتاه و مرددش كه به سنگهاى كف مى خورد، ورودش را به نامدار اطلاع مى دهد.
به رسم ادب، از پشت ميز بزرگ كه از جنس بلوط است مى ايستد.
- خيلى خوش آمدين.
هيچ حسى را از اين چهره ی مغرور و به ظاهر قدرتمند، نمى تواند دريافت كند. دستش را به جلو پيش می برد و در دست دراز شده ی نامدار قرار مى دهد.
- سلام ،متاسفم كه بدون اطلاع قبلى اومدم.
نامدار، مشت گره كرده اش را روى ميز قرار مى دهد و همزمان با دست ديگرش تعارف به نشستن مى كند.
- خواهش مى كنم؛ با توجه به اتفاقات اخير، منتظرتون بودم.
امیرعلی متعجب سرش را بالا مى آورد و نگاهش مى كند. در واقع آمده كه قبل از رسمى شدن هر چيزى ، در مورد نازنین صحبت كند. نمى خواهد هيچ نا گفته اى باقى بماند ....اما انتظار نامدار؟!
منشى با دو فنجان قهوه وارد مى شود، هنوز فنجان قهوه را روى ميز نگذاشته كه امیرعلی با پايين انداختن نگاهش مى گويد:
romangram.com | @romangram_com