#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_555


اهى مى كشد. برمى گردد و روى صندلى مى نشيند . دستهاش را حايل صورت مى كند .

با وجود تمام بى اعتنايى ها، هميشه فكر مى كرد هانيه به خودش تعلق دارد.

قريب به ده سال است كه تقريباً هيچ نزديكى فيزيكى با هم ندارند و هنوز التهاب بدن ظريفش و تصوير پيچ و تابِ آن، گرمابخش لحظات تنهايى اش است.

هنوز سردى دستهاى كوچكش را توى دستهاش حس مى كند.

در طى اين سالها تنها به اين دلخوش بود كه لااقل نزديك بهش و تحت عنوان همسر، در خانه اش زندگى مى كند و امروز اقرار به اينكه اين تماس، ديگر هرگز نخواهد بود ، براش وحشتناك است ولى بيش از اين نمى تواند خودش را فريب بدهد.

باز گشت و هجوم موج حمله هاى هيستريك و عصبى و در پى آن، سه سال درمان متناوب زير نظر بهترين روانشناسان در بهترين مراكز درمانى منهتن، به اين نتيجه رساندش كه براى بقاى زندگيش و بر گرداندن اميد، به تنها نياز زندگيش، بايد از اميرعلى فاصله بگيرد.

فاصله بگيرد تا هانيه بتواند جاى خالى فاصله را پر كند . تا اميرعلى محبت وجوديش را تمام و كمال و بدون وجود رقيبى نثار مادرش كند. از عشق پسرش گذشت تا همسرش را سر پا نگهدارد.

و اين بار، جراحتى كه به قلبش وارد شده، خودش را از پا انداخته.

تقه اى به در مى خورد و در پى آن، قامت باريك منشى در چارچوب نمايان مى شود.

-آقايى به اسم صداقت مى خوان شما رو ببيند ... قرار قبلى نداشتن .

نگاه متعجبش را از منشى مى گيرد.

- دو دقيقه ... بعد راهنماييشون كنين.

از روزى كه راد پدر وارد شركت شده، جو به طور عجيبى سنگين است.


romangram.com | @romangram_com