#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_554
ديگر حتى تمايلى به جنگيدن ندارد.
به همين راحتى انگيزه اش را گرفتند.
در كنار پنجره اى كه م*س*تقيماً به خيابان اصلى باز مى شود ايستاده و به فكر فرو رفته.
اميرعلى ... تنها حلقه اتصالش به اين زندگى...
خاطره ی پسر بچه اى با موهاى مشكى و حلقه حلقه ، در حاليكه در خانه چهار دست و پا مى رفت، در ذهنش جان مى گيرد.
چشمان درشت خاكسترى و نگاه مغرورش امضاى پدر بر چهره اش بود و مايه فخر و مباهاتش.
كسى كه با ورودش به اين دنيا، حداقل براى مدت چند سال ،روح و طراوت زندگى را به جمع خانواده آورد.
هنوز چهار سالش نشده بود كه باز زندگيش به روال قبلى برگشت.
باز گوشه گيرى ......همچنان سردى.
كم كم تمام عشقى كه در وجودش بود را نثار امير على كرد. تمام وقت آزادش را به او اختصاص داد.
ساعتها با صبورى در كنارش مى نشست و با انواع لگو ،ادم آهنى ها و دايناسور هاى مورد علاقه اش را مى ساخت.
هر روز عصر روى دوشش سوار مى كرد و مسير خانه تا سنترال پارك را سوارى مي داد و گاهى در جواب اعتراض هانيه كه مى گفت بگذار خودش بياد، فقط و فقط مى خنديد.
با بزرگتر شدنش ، اميرعلى هم كم كم طبيعتى سلطه جو پيدا كرد و شد فرمانرواى كامل قلب پدرش.
در كنار تمام تفريحات، كلاسهاى متعدد آموزشى و ورزشى را براش در نظر گرفته بود. فراگيرى سريع و كم نقص او، شادى غير قابل وصف و بى نظيرى براش به ارمغان می آورد.
romangram.com | @romangram_com