#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_553
- امیررضا میگه تهران ناامنه... حال منم که خوش نیست... شمام دارین میرین... قراره بریم شهرستان، نزدیک خواهرم.
لبهای هانیه روی هم فشرده شده بود تا نپرسد " پس امیرعلی چی؟!"
ایران خانوم انگار حرف نگاه او را خوانده بود.
- ایشالا اگه هر خبری از علی م بشه، دوستاش از پایگاه بهمون میگن.
هانیه هم ناچار شده بود. مثل امیرعلی... ناچار به رفتن...
***
تهران/ پاييز ١٣٩١
از صبح زود آمده دفتر.
تمام مدت شب گذشته و صبح سعى كرده ذهنش را به سمت ديگرى سوق بدهد و ناموفق تر از هر زمان ديگرى، تصاوير شب گذشته در مقابل چشمانش نقش بسته اند.
حقيقت انكار ناپذيرى كه با بى رحمانه ترين و ناعادلانه ترين شكل، موجوديت خودشان را به رخ مى كشند.
آهى مى كشد.
-لعنت به تو هانيه ... لعنت!
بعد از سالها تلاش بى وقفه و از خود گذشتن، زندگيش همانند كلاف پيچيده اى شده كه از هر سو كشيده مى شود.
romangram.com | @romangram_com