#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_552

نگفته بود ازبی پناهی می ترسد. از حرف مردم می ترسد. از آینده ی دخترش می ترسد.

هانیه گریه گرده بود و نارضایتی اش را با حرفهایی که نگفته های سیما بود، نشان داده بود.

- به چه قیمتی؟! تا کِی مامان؟! تا کِی؟! تو که میگفتی پولش شک داره... تو که یه قرونشم خرج نمی کردی... حالا چی شده؟ یهو پولش حلال شده؟!

سیما لب گزیده بود.

- صداتو بیار پایین! کارشو عوض کرده... دیگه روزی ِ کسی رو انبار نمی کنه که پولش شک داشته باشه... داره واسه رفیع خان زحمت می کشه؛ کارش فرق کرده...

نباید دل به دل ِ هانیه می داد. این دختر ِ بی تجربه چه می دانست مادرش چه دردی دارد؟! چه عذابی کشیده و می کشید همه ی آن سالها با عنوان ِ "بیوه" که با خودش یدک کشیده.

صدای حرص دار ِ هانیه بالا رفته بود.

- آره! شده نوکر ِ رفیع خان! پول نوکری حلاله!

ظرف سیما پر شده بود؛ از آنهمه درد و ناچاری و سکوت.

او هم داد زده بود: خفه شو هانیه!

هانیه لج کرده بود.

- باشه! خفه میشم! ولی من یکی خونه ی جدید برو نیستم... تو می خوای بری، برو. من میمونم پیش ایران خانوم. باهاش کار می کنم خرج خودمو درمیارم که سربارش نباشم.

هر دو ساکت شده بودند. هانیه شوخی نداشت. می خواست بماند. باید می ماند... حتما یکی از همان روزهای گرم لعنتی، نامه ای، خبری از امیرعلی می رسید.

اما به غروب نکشیده، ایران خانوم هم ناامیدش کرده بود.

romangram.com | @romangram_com