#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_551
هر سه می دانستند سفر ِ دو ماه قبل ِ ناصر به شمال و آشنایی با رفیع، باعث همه ی این تغییرات است. تغییراتی که همدم در خواب هم نمی دید؛ سیما را ناراضی تر کرده بود و هانیه ی افسرده را، با خبر نقل مکان به خانه ی جدید، وحشت زده و هراسان.
نمی خواست برود. آن خانه، آن حیاط، ایوان، حوض، زیرزمین، برایش یک معنی داشت: امیرعلی.
و بهش امید میداد... انگار انتظار و بی خبری، در آن خانه ی قدیمی، راحت تر و قابل تحمل تر بود. رفتن از آنجا یعنی کاب*و*س... یعنی بی خبری ِ محض.
از کجا معلوم، هر لحظه خبری از امیرعلی نمی رسید؟! چطور می توانست دور از نگاه همدرد ِ ایران خانوم، چشم انتظاری را تاب بیاورد؟!
همان وحشت هم باعث شده بود با مادرش بحث کند.
وقتی همدم و ناصر رفته بودند برای خانه ی جدید، وسیله بخرند.
- کی بهش اجازه داده برای زندگی ما تصمیم بگیره؟!
- عموته... بزرگترته...
- باشه... بابام که نیست؟ می خواد بره؟ با زنش بره...
سیما باز از حمایت های چند ساله ی عمو ناصر گفته بود. از سایه اش روی زندگی ِ آن دو... از اینکه یک زن جوان و دخترش را زیر چتر حمایت خودش گرفته... که بدون مرد، سخت است زندگی کردن... سخت است بی حرف و سخن ِ مردم زندگی کردن... از درآمد کم خیاطی گفته بود. از خرج زندگی که هر روز بیشتر میشد... گفته بود و از حرفهای خودش، از تقدیرش، دردش گرفته بود؛ بغضش گرفته بود.
چه می کرد؟! مجبور بود... یاد گرفته بود مجبور باشد. یاد گرفته بود "نفس ِ راحت را فقط می شود زیر سایه ی یک مرد کشید."
نگفته بود درد کلیه هاش نمی گذارد مدام و م*س*تمر کار کند.
نگفته بود خرج یک هفته بستری شدن در بیمارستانش را که ناصر داده، مدیون تر شده.
romangram.com | @romangram_com