#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_550

آقا ناصر عادت نداشت نقشه ها و برنامه های زندگیش را در خانه بگوید. ولی نگفتن ِ خرید خانه و اعلام اینکه یک هفته ی دیگر می روند، همه شان را شوکه کرده بود.

انگار اینبار، برنامه ها و رویاهاش به واقعیت نزدیک شده بود!

خرید خانه، آن هم جایی در مرکز شهر. از آن وضعیت بحرانی جنگ، نهایت استفاده را برده بود.

همدم که توانست دهان ِ باز از تعجبش را ببندد، ناباور پرسیده بود: شوخیت گرفته آقا؟!

ناصر خندیده بود.

- نه! چادر سر کنین ببرمتون ببینین!... اینم بنچاقش.

همدم، سردرگم، کاغذها را زیر و رو کرده بود.

- آخه چطوری؟! مگه میشه؟!

صدای خنده ی ناصر، خط کشیده بود به اعصاب هانیه.

- فعلا که شده!... چند وقت دیگه ماشینم می خرم برات.

سیما نپرسیده بود "پولش از کجا رسیده؟!" فقط با حرص، گوشه ی لبش را از داخل جویده بود و سرعت کوک زدن به لباس زیر دستش را بالا برده بود.

ناصر نگاه کرده بود به هانیه و سیما.

- زن داداش! خدا رو شکر، شانس در خونمونو زده... همه با هم میریم خونه ی جدید، محله ی جدید... دیگه هم نیازی نیست به خاطر صنار سی شاهی، چشم خودتو از بین ببری و سوزن بزنی... حالا که دستم به دهنم رسیده، خوش ندارم عزیزای برادرم، سختی بکشن... می خوام از این به بعد، راحت زندگی کنین.

هر سه می دانستند منظور ناصر از "شانس"، رفیع خان، دوست و صاحب کار تازه ی اوست.

romangram.com | @romangram_com