#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_549
شنیده... و حالت غریب ِ نگاهش را فقط هانیه می فهمد که سی سال است با این چشمها و انواع نگاهش زندگی کرده.
پاهاش از وحشت، ناتوان شده اند.
ترسی از خودش و زندگیش، حتا جانش ندارد. همه ی نگرانیش، به خاطر زندگی و آینده ی پسرش است.
تسبیح را در مشت می فشارد و سر تکان می دهد.
- بریم...
***
تهران/ تابستان 1361
نگاه بی روح هانیه را فقط ایران خانوم می فهمید.
تیمور سمسار آمده بود چند تکه از وسایل اتاقهای آقا ناصر را زیر و رو می کرد و با او، سر ِ قیمت چانه می زد.
همدم با انرژی و سیما بی میل، اسباب و اثاثیه را جمع می کردند.
دو روز از بحث بی نتیجه ی مادر و دختر گذشته بود.
نگاهی به هانیه انداخت که گوشه ی اتاق، کتاب در دست داشت ولی چشمش آب نمی خورد درسی بخواند و امتحان تجدیدی شهریور را قبول شود.
جلوش در آمده بود؛ جوابش را داده بود، از عمو ناصر طرفداری کرده بود ولی ته دلش با هانیه موافق بود. و یک صدا درونش مدام حرف او را تکرار می کرد "تا کِی؟!"
romangram.com | @romangram_com