#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_548

امیرعلی به نامدار نگاه می کند که کنار در ایستاده و به زمین ماتش برده.

نفهمیده، نمی داند از کِی آمده.

دلش می لرزد وقتی تصور می کند نامدار چیزی از حرفهایشان شنیده.

امیرعطا کنارش می ایستد.

- حالتون خوبه؟!

نامدار به خودش می آید.

- بله... ممنونم...

امیرعلی سعی دارد با فهمیدن ِ حال نامدار، میزان حرفهایی که شنیده را تخمین بزند ولی نامدار بدون نگاه به او، در جواب عطا، که گفته "بفرمایید، خسته میشید"، می گوید: خوبه... دیگه باید بریم.

هانیه هم متوجه حضور نامدار شده. چادر را تا می کند و از اتاق بیرون می رود.

شنیده...

خون در رگهاش منجمد می شود.

شنیده و مهم نیست از کجا و چقدر...

نامدار لبخند بی رنگی می زند.

- موافقی بریم عزیزم؟

romangram.com | @romangram_com