#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_547
هانیه چشم می بندد.
- این، خدا رو برام زنده نگه داشت... پسرم، با اسمش...
ادامه نمی دهد.
امیرعلی احساس نفس تنگی می کند.
- سی سال فکر می کردم دیگه نیستین... سی سال، شب و روزم با حسرت گذشت...
امیرعلی دست می گذارد روی گلوش بلکه آرام بگیرد؛ بلکه راه نفسش باز شود.
- هانیه خانوم... الان باید به فکر بچه ها باشیم... زندگی و آینده شون، اگر به خواست خدا با هم رقم خورده باشه، با این حرفها و فکرها به خطر میفته...
هانیه سر بلند می کند.
لبخند غمگینش را تکرار می کند.
- به فکر بچه ها هستم... حرفم مال ِ سی سال گذشته بود... مال سی سال کلنجار رفتن با حسی که فرجام نداشت.
امیرعلی، نگاهش را می دوزد به صورت هانیه.
- ولی حسرت کشیدن نداره... یه جایی خوندم "می دونی بدتر از عشق ِ نافرجام چیه؟... فرجام ِ بی عشق... اینکه بی عشق بمیری."
- اِ... آقای راد؟ چرا اینجا وایسادین؟! بفرمایید داخل.
romangram.com | @romangram_com