#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_546
- بر خلاف صاحب جدیدش.
امیرعلی یکه می خورد.
یعنی هانیه عاقبت به خیر نشده؟! خوشبخت نیست؟!
هانیه نگاه می کند به صورت مات زده ی امیرعلی.
لبخند پر دردی می زند. مشتش را باز می کند و به کبود ِ دانه ها خیره می شود. حرفها، دردها، زخم های سی ساله ی به ظاهر التیام یافته اش، سر باز کرده اند.
دیگر هانیه ی هجده ساله نیست. زنی ست که سی سال، با داشتن شوهر و فرزند، به مردی که نمی دانسته زنده است یا مرده فکر کرده... عذاب کشیده و فکر کرده... ناتوان شده و فکر کرده... از خودش بدش آمده و فکر کرده... از خدا فراموشی خواسته و فکر کرده... ناچار... فکر کرده...
و حالا روی نقطه ایست که پسرش، خدا، روزگار، زندگی، دست به دست هم داده اند تا عذابش را عذاب الیم کنند...
حرفها، دردها، زخمهای سی ساله ی به ظاهر التیام یافته را مثل آینه جلوی روش گرفته اند تا هم ببیند، هم حس کند.
باید بیرون بریزد... یکبار برای همیشه.
زمزمه می کند: گم شدم... آواره شدم... توی بی خبری دست و پا زدم... غریب شدم... درد کشیدم... ولی هیچ وقت این تسبیح ازم جدا نشد.
دوباره اشکهاش می چکند.
- من رویاهای دخترونه مو بافتم و بهتون دادم... شما اما... خدا و یادش رو به من دادین... اگه این دونه ها نبودن، خیلی سال پیش، همون وقت که همه ی امیدمو گرفت، ازش برگشته بودم.
امیرعلی نمی تواند، نمی خواهد معنی ِ پشت ِ این حرفها را بفهمد. کلافه، دست می کشد به ریشهاش.
- با داشتن ِ خانواده ی محترمی مثل آقای راد و پسرتون، باید روزی هزار مرتبه خدا رو شکر کنید.
romangram.com | @romangram_com