#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_545
هانیه خم می شود، قاب را سر جاش می گذارد. تاب خوردن ِ تسبیح توی دستش، لحظه ای قلب امیرعلی را از کار می اندازد.
هانیه به چشمهاش دست می کشد و ذکر "یا ا..." می گوید. مگر نه اینکه سی سال است "الا بذکرا..." گفته تا "تطمئن القلوب" شود؟!
خم می شود جانماز را جمع کند که امیرعلی می گوید: اگه میشه جمع نکنید...
از جا می پرد.
دستش را روی قلبش می گذارد و به طرف در برمی گردد.
امیرعلی نمی تواند چشم از تسبیح کبود بردارد.
- ببخشید ترسوندمتون...
از خدا اطمینان و آرامش قلب خواسته... حالا انقدر م*س*تجاب الدعوه شده که با صدمین "یا ا..."، مرغ آمین، آرام جانش را فقط با اندکی تاخیر ِ سی ساله، فرستاده؟!
رد نگاه امیرعلی را می گیرد و خودش هم به تسبیح نگاه می کند.
دستش مشت می شود و دانه های کبود، میان انگشتهای سردش، مروارید می شوند در دل ِ صدف.
امیرعلی با لبخندی آرام، شوخی را چاشنی کلامش می کند.
- انگار این تسبیح با صاحب جدیدش عاقبت به خیر شد!
لحن هانیه فقط طعم حسرت دارد.
romangram.com | @romangram_com