#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_544
اینبار بدون حضور ایران خانوم، راحت تر می تواند به قاب دست بکشد. خم می شود، عکس را برمی دارد و با دقت خیره می شود به امیرعلی ِ بیست ساله. همه ی سی سال ِ گذشته، هیچ عکسی ازش نداشته ولی به همین وضوح ِ عکس توی قاب، در خاطرش بوده.
باورش سخت است امیرعلی ِپزشک ِ نشسته در گلخانه، با عینک بدون قاب و ریش و موهای جو گندمی، همین امیرعلی ِ ساده ی بدون ِ پیشوند و پسوند ِ داخل قاب باشد که بی خبر رفت...
رفت و نیامد...
رفت و با رفتنش، زندگی ِ همه را به بازی گرفت.
اَه... لعنتی! اشکش می چکد روی قاب.
امیرعلی، وضو گرفته، مثل همیشه بدون اینکه صورتش را خشک کند، پی ِ برداشتن جا نماز مهربان، به اتاقش می رود.
در چارچوب، از دیدن هانیه، پاهاش بی حرکت می شوند؛ هانیه ی خیره به قاب.
یک هانیه ی معصوم و آرام را می شناخت که با چادر نماز سفید، انگار فرشته ای بود که خدا براش فرستاده بود. فرشته ای پاک با چشمهایی عمیق و روشن.
فرشته ای که با تار عشق و پود نجابت، براش امید و آرزو بافته بود. امید برگشت و آرزوی داشتنش...
فرشته ی معصومی که همه ی سالهای اسارت را به امیدش بیدار شده بود و با رویاش به خواب رفته بود.
هانیه دست می کشد روی شیشه ی قاب.
همانجا می ماند.
حتا اگر این فرشته ی نشسته بر سجاده، همان فرشته ی معصوم سالهای دورش هم باشد، حالا حرمت دارد؛ حریم دارد.
قدم به اتاق گذاشتن، هر چند بی نگاه، هر چند بی غرض، جواب پس دادن دارد؛ به مردی که در گلخانه نشسته و نگاهش، لبریز از محبت به همسرش است؛ به خدای خودش...
romangram.com | @romangram_com