#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_543


نامدار با لبخندی گرم، سر تکان می دهد.

نازنین او را همراهی می کند و به اتاق مهربان می برد. تا وضو بگیرد، جانماز را براش آماده می کند. چادر تمیز و تا شده را روی سجاده می گذارد و به گلخانه برمی گردد.

نیست تا لبخند رضایت هانیه را ببیند. نیست تا بغض پر حسرتش را ببیند.

سراغ کیفش می رود. تسبیحش را برمی دارد و سر سجاده برمی گردد.

نامدار مثل همیشه، در جمع، نهایت توجه و محبت را نسبت به او داشته. به این سناریوس ننوشته و همیشگی، عادت دارد. به رابطه ی عاشقانه ای که فقط خودش و نامدار می دانند تو خالیست؛ حتا امیرعلی هم از چند و چون و عمقش با خبر نیست.

اما آن روز، همین توجه و محبت ِ ساختگی هم آزارش می دهد. نقش یک زن ِ عاشق را جلوی امیرعلی بازی کردن، هم سخت است، هم نفس گیر.

"خدایا... چرا؟... چرا بعد از سی سال، این عاقبت ِ ما شد؟! حسرت کافی نبود؟!... این برزخ ِ مدام، تاوان ِ کدوم گ*ن*ا*همه؟! جرمم چی بود که به اینجا رسیدم؟!"

مثل یک پر، مدام با وزش باد، به طرفی رانده شده... ولی چرا حس سبکی ِ پر را ندارد؟!

بغضش تا پشت پلکهاش آمده. چشمهاش را گشاد می کند و سرش را بالا می گیرد تا اشکش سرازیر نشود.

دوباره چشمش به قاب عکس روی میز کنار تخت ایران خانوم می افتد.

عکسی که شب اول ِ بازداشت نامدار دیده و وزنه ای به نگرانی و غم و حسرتش اضافه کرده.

عکسی از ایران خانوم، امیرعلی و امیررضای جوان، در صحن امام رضا.

همان وقت که رفته بودند برای ادای نذر قبولی امیرعلی... همان وقت که امیرعلی، امیرعلی ِ او بود... همان وقت که هنوز دلش را توی جبهه جا نمی گذاشت...


romangram.com | @romangram_com