#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_542
زیاد حرفه ای و بدون نقص نمی نوازد ولی همه ی تلاشش را می کند تا بهترین کارش را ارائه دهد.
صدای عطا، گرم و دل نشین است.
"گشته خزان نوبهار ِ من، بهار ِ من
رفت و نیامد نگار ِ من، نگار ِ من
سپری شد شب ِ جدایی
به امیدی که تو بیایی
آخر ای امید قلبم
با من از چه بی وفایی؟"
بغض، نشسته توی گلوی هانیه. سر به زیر انداخته و انگشتها را در هم قلاب کرده. تند تند آب دهانش را فرو می دهد و نفس بلند می کشد تا بغض برود.
بهاری که خزان ماند... نگاری که رفت و نیامد... امیدی که رنگ ناامیدی گرفت... یاری که... بی وفایی کرد و همچنان...
آرامش می خواهد... دانه های کبود را می خواهد...
مچش را برمی گرداند و به ساعت ظریفش نگاه می اندازد. نامدار حواسش به اوست.
پرسشگر بهش چشم دوخته. بلند می شود.
- نماز عصرمو هنوز نخوندم... تا قضا نشده بخونم...
romangram.com | @romangram_com