#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_540

جمع، کامل شده.

امیررضا آش را بو می کشد و با ل*ذ*ت، همانطور که ظرف سرکه را روی کاسه اش خالی می کند، می گوید: ایشالا قبول باشه.

مهربان به نامدار لبخند می زند.

- نذر گشایش مشکل آقای راد بود... خدا رو شکر که به خیر گذشت...

نامدار قدرشناسانه نگاهش می کند. باز مهرانه را می بیند و دلش برای نگرانی ها و محبت های همیشه اش، تنگ می شود.

- ممنونم حاج خانوم... باعث زحمت شدیم.

مهربان دست می گذارد روی بازوی هانیه.

- نذر هانیه خانوم ِ خودتون بود... سبب خیر شد ما هم ثواب کنیم.

نامدار، لبخندی صمیمانه و پر از سپاس، به هانیه می زند.

هانیه، معذب، ناخودآگاه به امیرعلی نگاه می کند و سر به زیر می اندازد.

- البته امروز قصد ِ من به شخصه، آشنایی با خانواده ی محترم شما بود ولی از اونجا که ما برای پنج روز دیگه بلیت برگشت داریم، اگر اجازه بدید، پس فردا شب برای حرفهای دیگه و صحبت بیشتر درباره ی بچه ها مزاحتون بشیم...

امیرعلی به نازنین با لبخند نگاه می کند. این حرف ِ نامدار یعنی موافقتش را اعلام کرده.

مهربان، با رضایت به پسرش و شکوه نگاه می کند. در جریان صحبتهای خصوصی او با پسر هانیه نبوده ولی از رفتار شکوه پیداست حداقل برای خواستگاری راضی شده.

- اختیار دارید آقای راد... اینجا متعلق به خودتونه... هر وقت تشریف بیارید، قدم سر چشم ما می ذارید.

romangram.com | @romangram_com