#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_539


- منتظرتون هستیم...

با مکث، لبخند آرامی می زند.

امیرعلی در چشمهای خاکستری ِ پدر، به دنبال احساسش نسبت به نازنین می گردد.

سکوت نامدار، سنگین است.

می داند حساب امیرعلی صداقت، از دخترش جداست. باج گرفتن ِ او، ربطی به دخترش و احساس او به امیرعلی ِ خودش ندارد. می داند دیگر برای به رخ کشیدن تفاوتها دیر شده. مفهوم عشق را می داند. مفهوم نفهمیدن ِ حرف دیگران را می داند. شباهت پسر را به پدر می داند.

امیرعلی، ناامید از حرف زدن ِ نامدار و پرسیدن ِ سوالش، قصد رفتن می کند. نامدار ته سیگار را زیر پا له می کند و همراهش می رود.

چند قدم مانده به گلخانه، مچ امیرعلی را می گیرد و نگهش میدارد.

امیرعلی پرسشگر نگاهش می کند.

توی نگاه نامدار، هیچ چیز پیدا نیست الا جدیت.

- واسه یه مرد ِ عاقل، عشق مثل خودکشیه!... جالبه که خود معشوق هم می دونه داری می ری توی دهن شیر، ولی همه ی هیجانش به اینه که مثل یه مرد، پای خودکشیت وایسی! کاری که من کردم!

تعجب، می نشیند توی چشمهای خاکستری ِ امیرعلی.

این یعنی تایید؟! یعنی خط و نشان؟! یعنی واقعا روزی عاشق مادرش بوده؟!

نامدار لبخند آرامی می زند و دست پشت کمر امیرعلی می گذارد تا داخل شود.


romangram.com | @romangram_com