#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_538
دختر محجوب و ساکتی که نامدار شک ندارد از قبل، میدانسته آن روز مورد ارزیابی پدر امیرعلی قرار می گیرد.
ظریف و زیباست. برخوردهاش آرام ولی دستپاچه است. باطنش هم مثل لباس پوشیدن و آرایشش، ساده و بی آلایش است.
اینها، نتیجه گیری نامدار، بعد از یک ساعت برخورد است. و اینکه بی شک، امیرعلی، اولین مرد زندگی ِ اوست!
سعی می کند مسئله ی صد میلیون را فراموش کند و با امیرعلی هم مثل امیررضا گرم بگیرد.
خانومها برای درست کردن آش، به گلخانه رفته اند.
حین صحبت های جدی درباره ی رکود اقتصادی و بورس نیویورک و تورم ایران، دل دل کردنهای امیرعلی را برای سرک کشیدن به مراسم آش پختن و دیدن نازنین، زیر نظر دارد.
سالهاست عادت کرده همزمان مراقب همه جا باشد.
آش رشته ی نذری که آماده می شود، نهال و عطا، کاسه های تزئین شده با کشک و پیاز داغ و نعنا و سیر داغ را به چند تا از همسایه ها می دهند.
نازنین، همراه شکوه و بهار، بساط عصرانه را به پیشنهاد هانیه، در همان گلخانه آماده می کنند.
امیرعلی، زودتر از بقیه، به بهانه ی کمک کردن رفته.
شکوه، با لبخندهای رضایت آمیز، کمکهاش را قبول می کند. صداقت و جوابهای به دور از چاپلوسی ِ این مرد جوان، به دلش نشسته.
نامدار، قبل از وارد شدن به گلخانه ی باصفا که با سه تخت و پشتی و فرش، جایی دنج و باصفاست، گوشه ی حیاط، سیگاری روشن می کند.
نگاههای زیر چشمی و لبخندهای آرام نازنین و امیرعلی،حین ِ رفت و آمد و آماده کردن سفره ی عصرانه، مهر اثبات ِ سرانجام داشتن ِ این احساس است.
خود او هم به بهانه ی صدا زدن ِ نامدار، به طرفش می رود.
romangram.com | @romangram_com