#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_536
- آماده این؟!
سر تکان می دهد. چقدر هر دو تغییر کرده اند! اول هانیه و حالا امیرعلی...
تلاشهاش برای آزاد شدن ِ او، نرمشی که در حرکاتش است، رضایتی که در رفتارش با نامدار دارد و این لبخندها که سالهاست، فقط سهم هانیه بوده.
با صدای پاشنه ی کفش هانیه، برمی گردد.
لباس پوشیده و آراسته. با همان روسری حاشیه تیره!
سر تا پاش را به دقت برانداز می کند. از اطمینان درونی اش، لبخند، دوباره می نشیند روی لبهاش.
هانیه، از سنگینی نگاه جستجوگر او، مردد خودش را برانداز می کند.
امیرعلی، سوئیچ و موبایلش را برمی دارد.
- پرفکت! بریم؟!
هانیه با چشمهایی خندان، با سر موافقت می کند.
نامدار می پرسد: گل آماده ست؟
امیرعلی در حال خروج می گوید: بله... ولی ای کاش امروز گل نمی گرفتیم.
هر دو می دانند نامدار علاقه و وسواس عجیبی روی هدیه دادن گل دارد.
هانیه جلوی آسانسور می ایستد.
romangram.com | @romangram_com