#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_534
گردن خم کرده و با صدایی پایین تر ادامه داده: یادت باشه ساده از کسی که از اعتمادم سوء استفاده کنه، نمی گذرم؛ حتا اگه برادرم باشه.
وحید دست روی سینه گذاشته.
- خیالتون تخت! فقط امر کنین!
- میخوام ظرف همین یکی دو روز، یه آمار کامل از یه خانواده برام در بیاری؛ مخصوصا دخترشون.
وحید چشم غلیظی گفته.
- شما فقط آدرس بدین، بیست و چهار ساعته بهتون میگم کدوم بیمارستان دنیا اومدن و از کدوم قصابی گوشت می خرن!
امیرعلی هم خیال گفتن ِ همه چیز را ندارد.
اینکه شکوه از عطا خواسته او را دعوت کند تا به تنهایی باهاش حرف بزند.
خیال ندارد از از رفتن پیش شکوه و حرفهای او، نگرانی هاش و سوالاتش، به هانیه و نامدار بگوید.
به شکوه حق می دهد نگران نازنین باشد. همانطور که هانیه برای خاطر پسرش، بعد از سالها، به ایران آمد.
نتیجه ی دیدارش با شکوه، رضایت بخش بوده. لحن ملایم شکوه، بعد از صحبتهایشان، با نگاه ِ ناراضی ِ اول دیدارشان، تفاوت ملموسی داشته.
***
جمعه، مهمان ِ ایران خانومی هستند که پسرش، دخالت کرده در روند بازداشت و باقی کارهاش... ایران خانومی که نوه اش، دل ِ امیرعلی را برده.
می خواهند آش نذری درست کنند. وارد جزئیات ِ مهمانی نشده ولی برای شناخت این خانواده و عشق پسرش، فرصت خوبی ست.
romangram.com | @romangram_com