#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_533
***
دو روز از آزاد شدنش گذشته.
روز قبل همراه امیرعلی به دفتر رفته و با کارهاش از نزدیک آشنا شده.
ناهار را مهمان بهداد و وحید بوده اند و برای جمعه، به باغ لواسان ِ بهداد دعوت شده اند. نامدار رد کرده و مهمانی مردانه را به فرصتی دیگر موکول کرده که خسرو، پدر بهداد هم در ایران باشد.
به نظرش وحید، پسر زبر و زرنگی آمده. تمام مدت خوردن ناهار، او را زیر نظر گرفته. به بهانه ی صحبت تلفنی با وکیلش که از میز فاصله گرفته، به وحید اشاره ای نامحسوس کرده. درست حدس زده!
اشاره اش را در هوا قاپیده و به هوای درآوردن ماشین از پارکینگ، پشت سر نامدار بیرون آمده.
- در خدمتم قربان!
لبخند کجی زده.
- رفاقتت با پسرم، اونقدری هست که اگه ازت کاری بخوام و نخوام غیر از خودت، کسی بدونه، بری بهش بگی؟!
وحید دست کشیده پس گردنش.
- اگه توش نارفیقی و دلخوری آقازاده تون نباشه، تا شما نخواین، لب از لب باز نمی کنم آقا!
سر تکان داده.
- به ضررش کار نمی کنم ولی نمی خوام خبردار بشه... فقط...
romangram.com | @romangram_com