#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_532

به در و دیوار و سایه های روش نگاه می کند.

- یکی از شرایط خوبش، رفاهشه... نه من و شما، نه نازنین، اهل زندگی تجملاتی نیستیم ولی واقعیته که اگه مشکلات مالی نباشه، زندگی کم دغدغه تره... بهترین دختر و پسر هم، وقتی مشکل مالی داشته باشن، روی زندگیشون تاثیر می ذاره...

شکوه، مردد نگاهش می کند.

- بازم آدم نمی تونه مطمئن باشه...

امیرعلی لبخند می زند.

- تازه می خوان بیان خواستگاری... شما که هزار تا خواستگار رنگ وارنگ رو توی خونه ت راه دادی، اینا هم مثل بقیه... اصلا ما هنوز پدرشو ندیدیم... همیشه یکی از هفت خان ِ تایید خواستگارها، برات خانواده ی پسره... اومدنشون محض ِ آشنایی و سبک سنگین کردن، ضرری نداره... ببین؟ خانواده ش چقدر مسئولیت پذیر بودن که حتا پدرش به خاطر این موضوع و احترام به شخصیت دختر ما، این مسیر طولانی رو اومده و این همه توی دردسر افتاده... حالا اجازه ندادن ِ ما برای اومدنشون، بی حرمتی و بی ادبی نیست؟!

نگاه می کند به سر ِ پایین افتاده ی شکوه.

- حاج خانوم! شما مادرشونی... بهشون نزدیک تری... زحمتشونو کشیدی. حق داری بیشتر از بقیه نگران ِ آینده و سرنوشتشون باشی... همیشه همه ی امورت رو به خدا واگذار کردی... اینبار هم به خودش بسپر... انقدر وابستگی هم خوب نیست... ما که تا آخر دنیا با بچه ها نمی مونیم تا ازشون حمایت کنیم؟

شکوه، همانطور سر به زیر، می گوید: اینجوری دلم راضی نمیشه...

بلند می شود.

- راضی شو به رضای خدا.

آرزو می کند شکوه به مخالفت ادامه ندهد. حداقل برای خواستگاری ادامه ندهد.

شکوه، فقط نگاهش می کند که آستین ها را برای وضو گرفتن تا می زند.

حرف تا پشت لبهاش می آید ولی باز سکوت می کند و در دل می گوید " بیست و یک ساله راضی شدم به رضای خدا."

romangram.com | @romangram_com