#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_531
حرفش می شود تیزی ِ خنجر... باورش نمی شود شکوه این حرف را زده.
نگاهش از دلخوری، کدر می شود. با تاسف سر تکان می دهد.
- چرا فکر می کنی برام فرق می کنن؟! تو که می دونی نازنین نور چشم منه، چرا این حرفو می زنی؟!
شکوه اخم می کند.
- پس چرا انقدر راحت حرف از رفتنش می زنی؟! چطور می تونی راضی بشی عروس یه خانواده ی غریبه و دور بشه؟!
طرح کش آمده ی لبهاش، نه لبخند است، نه پوزخند.
- حالا مگه دست دخترمو تو دستشون گذاشتم؟!
حس می کند هوای اتاق سنگین است.
نفس بلندی می کشد و بازدمش را آرام بیرون می دهد.
- منم مثل شما دلم راضی به این جدایی و دلتنگی ِ بعدش نیست... ولی فکر که می کنم، می بینم خودخواهیه به خاطر خودمون، نظرش رو عوض کنیم. من باهاش حرف زدم... ولی شما هم به عنوان مادر و هم جنس، راحت تر می تونی عواقب تصمیمشو براش روشن کنی تا بهتر تصمیم بگیره.
- ولی علی آقا... این پسر غریبه ست... هیچی ازشون نمی دونیم... انقدر راحت اطمینان کردن عاقلانه نیست.
امیرعلی می نشیند طرف دیگر تخت.
- هر روز با جوونها سر و کار دارم... همه مدلشونو می بینم. هر کدوم یه مشکل و مسئله دارن... چه تضمینی هست یکی از همین جوونها، که خانوم سمایی هم تاییدش کرده، با نازنین ازدواج کنه، خوشبخت بشن؟!... من و تو جوون و بی تجربه نیستیم خانوم! درسته شناخت زیادی از خودش و خانواده ش نداریم، ولی غریبه هم نیستن. مادرش و خانواده ش، سالها با ما زندگی کردن. اصل و نسبشون مشخصه... خودش هم ذاتا بچه ی صادق و بی شیله پیله ایه... توی این دوره، کم نیستن آدمایی که در ظاهر خودشونو موجه جلوه میدن ولی در باطن، هزار تا پدرسوختگی دارن.
romangram.com | @romangram_com