#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_530
صبر می کند زمزمه اش تمام شود.
- آقای راد آزاد شد.
شکوه ساکت نگاهش می کند.
- یه کم به نازنین میدون بده تا راحت تر فکر کنه و تصمیم بگیره.
شکوه اخم می کند.
- که بذاره بره؟!
- اگه تصمیمش رفتن باشه هم، نباید جلوشو بگیریم.
شکوه زهرخندی بر لب می آورد.
- خوبه... از وقتی پای این خانواده اینجا باز شده، روشنفکر شدی.
با نارضایتی می گوید: اینکه به انتخاب دخترم اعتماد داشته باشم و بهش احترام بذارم، چیز تازه ایه؟! تا الان کدوم خواسته مو به شما و بچه ها تحمیل کردم؟!
شکوه جواب سوالش را نمی دهد. سکوت می کند تا نیش جوابش، اعصاب زخم خورده ی مردش را نخراشد.
- شکوه خانوم! نازنین بزرگ شده... ماشالا هم عاقله، هم مثل خودت محتاط... هنوز تصور می کنی نازنین ِ تازه به سن تکلیف رسیده ست که وسط ِ رکوع و سجود ِ نمازش هم بهت نگاه می کرد تا تایید ِ شما رو ببینه؟... الان شرایطش به اندازه ی کافی پیچیده و سخت هست؛ شما دیگه بهش فشار نیار... بذار راحت فکر کنه.
توی چشمها و لحن شکوه، بدبینی و شک موج می زند.
- اگه نهال هم توی همچین موقعیتی بود، اینطوری حرف می زدی یا دلیلت فقط عاقل بودن ِ نازنینه؟!
romangram.com | @romangram_com