#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_529
صورتش را فرو کرده بود توی موهای نرم نازنین.
- می رسم آقاجون... می رسم... نازنین که باشه، علی آقا هم خوشحال تره... تو رو خدا ازم نگیرینش.
بلند می شود. نفس عمیقی می کشد و در دل می گوید " همونطور که تا حالا ازم نگرفتیش، الانم بذار بچه م نزدیکم باشه"
نهال، مثل همیشه، روی شکم خوابیده. پتوی مچاله شده را از پایین تخت برمی دارد، روش می کشد و پیچ رادیاتور را تا آخر باز می کند.
شبی صد بار هم که سراغش برود، باز پتو را پس زده.
بی سر و صدا مسواک می زند و به اتاقشان می رود.
امیرعلی در سایه روشن ِ چراغ خواب، کنار کمدش نشسته. کمدی که می داند براش چقدر عزیز و مقدس است.
صدای ظریف ِ جیرینگ جیرینگ ِ زنجیر و پلاک فلزی را می شنود و بعد صدای آرام امیرعلی را.
- دست شما درد نکنه حاج خانوم! باز زحمت وسایلو کشیدین...
بدون جابجا کردن، مثل همیشه فقط گردگیری کرده.
- اختیار داری؛ کاری نکردم.
پتو را پس می زند و پاهاش را روی تخت دراز می کند.
امیرعلی به دیوار کنار کمد تکیه می دهد و نگاهش می کند که خیره به پتو، دعا می خواند. مثل ِ هر شب، آیة الکرسی.
romangram.com | @romangram_com