#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_528
"چرا همه ی این بیست و پنج سال، نیاوردمش ایران؟ چرا بهش اصرار نکردم زودتر از اینا بیاد تا حالش انقدر خوب بشه؟!"
***
چادرش را روی دسته ی مبل می اندازد و روسری را از سر برمی دارد.
در اتاق نازنین را آرام باز می کند. خوابش برده. جلو می رود کتاب را از میان دستش بیرون می کشد و کنار تخت می گذارد.
با ملایمت، موهای پخش شده روی صورتش را کنار می زند و بی اراده، کنار تخت، می نشیند.
خیره به صورت نازنین، آرام زمزمه می کند : خدایا! ازم نگیرش!
اولین بار، کِی این جمله را گفت؟!
وقتی نازنین یک سالش هم نشده بود... وقتی به شدت مریض بود...
و کسی نازنین را ازش نگرفت!
دومین بار، وقتی گفت که چهار سالش بود. نازنین را به خودش چسبانده بود و به حاج فتاح که در آستانه ی در ایستاده بود، با التماس نگاه می کرد.
- دخترم! امیرعلی حال ِ خوشی نداره... باید به اون برسی... این بچه رو بذار اینجا بمونه.
نازنین را بیشتر به سینه فشرده بود.
- نه آقاجون... نازنینو ازم نگیرین...
- باید به شوهرت برسی شکوه... این بچه حداقل یه مدت پیش ما باشه.
romangram.com | @romangram_com