#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_526

هانیه سر تکان می دهد.

- اوهوم... آماده ست.

می خواهد اعتراض کند چرا کسی را برای انجام امور خانه استخدام نکرده اند؛ ولی دوست دارد بعد از آنهمه سختی، فنجان قهوه ای از دست هانیه بگیرد و بنوشد. یک اولین بار ِ دیگر!

تمام مدت که قهوه اش را می خورد و پیپ می کشد، حواسش به رضایت ِ نشسته در صورت و چشمهای هانیه است.

نگاهش غیر از مواقعی که با امیرعلی صحبت می کند هم، برق زندگی دارد.

هوای شهرش باعث این آرامش و رضایت شده؟! دیدن ِ وطن بعد از آن سالها، حالش را خوش کرده؟!

با لبخندی که فقط توی چشمهاش پیداست، به هر دو نگاه می کند.

رها کردن ِ آنهمه کار و گرفتاری، آمدن، یک هفته بازجویی و سختی، عاقلانه نبوده ولی حالا، به دیدن ِ این دو نفر که واقعی کنارش هستند، نه در قاب عکس، می ارزد. به تصویر زنده ی سه نفره شان، که با هم قهوه می خورند، می ارزد. به تماشای رضایت ِ خاطر هانیه و امیرعلی می ارزد.

فنجان خالی قهوه را روی میز می گذارد.

- اتاقم کجاست؟ باید دوش بگیرم و استراحت کنم.

هانیه جلوتر می رود تا راهنماییش کند.

در ِ حمام را باز می کند . نگاهی به داخلش می اندازد.

- می خوای چمدونتو برات باز کنم؟

خیره می ماند به صدفهای بزرگ تزئینی ِ جلوی آینه.

romangram.com | @romangram_com