#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_525


لبخندش فقط همان لحظه است که صورت هانیه به صورتش می چسبد.

دستش می لغزد روی کمر هانیه.

- سلام... ممنونم.

- خیلی سخت گذشت؟!

برخوردشان عاشقانه و گرم نیست؛ هیچ وقت نبوده. ولی این اولین بارها، نامدار را هم متعجب و شگفت زده کرده، هم گرم.

اشتباه نکرده! کاش خانوم بود و می دید اشتباه نکرده! که هانیه هم می تواند مهربان باشد. می تواند گرم باشد؛ حتا با یک لبخند و یک جمله ی ساده... یک ب*و*سه ی گذرا.

حرکت دست نامدار را که حس می کند، بی اراده کمی عقب می رود و به امیرعلی نگاه می کند.

- چمدون پدرتو ببر توی اتاق.

و با دست، نامدار را به داخل دعوت می کند.

نگاه نامدار می رود روی خانه و وسایلش؛ بدک نیست!

- یه فنجون قهوه می خوری برات بیارم؟

دوباره برمی گردد روی صورت هانیه.

- خودت؟!


romangram.com | @romangram_com