#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_524

- خیلی خسته ام... بیشتر از هر چیز، به یه دوش اساسی احتیاج دارم و استراحت... فردا میریم دفتر و کمی از کارهات برام میگی.

امیرعلی حرکت می کند.

- مامان خونه منتظره.

***

امیرعلی، در خانه را که باز می کند، هانیه از جا می پرد و می ایستد.

نگاه نامدار، روی هانیه می نشیند و بی اختیار، نفس راحتی می کشد.

هانیه آرام جلو می رود. لبخند روی لبهاش نشسته.

- سلام...

مقابل نامدار می ایستد.

- خوش اومدی.

جلوتر می رود و آرام، گونه ی نامدار را می ب*و*سد.

چند سال است وقت وارد شدن به خانه، از هانیه نشنیده "خوش اومدی"؟!

سی سال!

سی سال است برای ب*و*سیدن، همیشه خودش پیش قدم شده.

romangram.com | @romangram_com