#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_523
نامدار، جلوش زانو زده بود و او را در آ*غ*و*ش گرفته بود.
- الان وقت کول کردن و بازی نیست پسرم...
روی موهای امیرعلی ب*و*سه زده بود.
- مامان یه کم حالش خوب نیست... باید پیشش باشی تنها نمونه.
دسته ی چمدان را ازش می گیرد و مردد می گوید: متاسفم به خاطر من، به دردسر افتادین.
لبخند نامدار به سختی قابل دیدن است.
مودتی به این دیدار گرم، متعجب نگاه می کند و می گوید: خب... اگه اجازه بدین، من از اینجا مرخص بشم.
نامدار براش سر تکان می دهد.
- ممنونم آقای مودتی... چند روز آینده باهاتون تماس می گیرم؛ هنوز کارمون تموم نشده.
مودتی میداند منظور نامدار، پرداخت حق الوکاله ی اوست.
هر دو سوار ماشین می شوند.
امیرعلی می پرسد: بریم خونه دیگه؟
نامدار همانطور که کمربندش را می بندد، تایید می کند.
romangram.com | @romangram_com