#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_522

فقط می داند این "امیرعلی صداقت"، نسبتی با نازنین دارد؛ عمو یا پدرش.

امیرعلی، نامدار را می بیند؛ لبخند می زند و از ماشین بیرون می رود.

دلتنگی و رضایت ِ دیدن پسرش، فقط در برق چشمهاش پیداست.

- پسرتون این هفته خیلی تلاش کردن... در واقع اگر اصرارهای ایشون نبود، پرونده ی پر از ابهام شما رو قبول نمی کردم... این روزا، پرونده هایی که رنگ و لعاب سیاسی و امنیتی دارن، وکیل و موکل رو با هم دچار دردسر می کنن...

می ایستد چند قدمی ِ امیرعلی.

- سلام... خوشحالم آزاد شدین.

صحت گفته اش، از نگاهش پیداست. همینطور تعجب و همدردی.

تا به حال، نامدار را انقدر پریشان و نامرتب ندیده.

با دین ظاهر خسته ی او، عذاب وجدان گرفته.

نامدار به اصرار ِ او، به خاطر زندگی و آینده ی او، آمده و گرفتار این مشکلات شده.

نامدار پلکهاش را روی هم می فشارد.

- ممنونم پسرم.

"پسرم" گفتن ِ او، باعث می شود لبخند امیرعلی محو شود.

خاطره ای گنگ، در ذهنش تداعی می شود.

romangram.com | @romangram_com