#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_520

امیرعلی همانطور که استیک را با کارد می برد، ابرو بالا می اندازد.

- می ترسم انقدر این یک هفته براش خوب گذشته، تا آزاد بشه بخواد برگرده!

- حدس می زنم صبر کنه یک هفته دیگه با هم برگردیم.

دستهای امیرعلی از حرکت می ایستد. به این زودی فرصت تمام شد؟! یعنی برای دیدن نازنین، برای مشخص شدن ِ تکلیفشان، فقط یک هفته زمان دارد؟!

- امیرعلی!

سعی می کند عادی باشد.

هانیه خیره می شود توی چشمهای او که براش مثل نوشته های یک کتاب ِ باز است.

- پسرم! همه چیزو به زمان واگذار کن... توکلت به خدا باشه.

نامدار که حاضر شده یکبار به خاطر پسرش کوتاه بیاید و به تهران سفر کند. هانیه هم با همه ی نارضایتی، از تصمیم ِ او، پا به پاش همراهیش کرده... نازنین هم که رضایت داده... زیاد هم ناامید کننده نیست! واقعا دیگر باید به خدا توکل کند.

***

صد میلیون به وحید داده تا به حساب وکیل نامدار واریز کند.

خود نامدار تلفنی دستور داده. حق الزحمه ی وکالت ِ این نوع پرونده ها را نمی داند.

وکیل گفته می آید دفتر، بعد با هم می روند بازداشتگاه برای بردن نامدار.

حالا، جلوی بازداشتگاه، در ماشین نشسته و چشم به در بزرگ آهنی دوخته.

romangram.com | @romangram_com