#آینه_ای_در_برابر_آینه_ات_می_گذارم_پارت_518

نماز خوانده؟! آخ! چقدر حرف و درد دل و دعا برای خدا دارد!

به طرف در می رود. دستش روی دستگیره می ماند و برمی گردد.

به کتاب ِ روی تخت و نازنین نگاه می کند.

- کلاس زبان که می رفتی، سیستم آموزشش بریتیش بود یا امریکن؟!

می داند... می خواهد بشنود. می خواهد مطمئن شود آن کتاب، بی دلیل روی تخت نیست.

- بریتیش.

ته دلش خالی می شود. نازنین تصمیمش را گرفته.

لبخندی بی رنگ می زند و با عجله ای نامحسوس بیرون می رود.

***

وکیل نامدار زنگ زده، خبر جدیدش را بدهد.

هانیه، بشقابهای غذا را روی کانتر می گذارد و همه ی حواسش به لبخند ِ نشسته روی لبهای امیرعلی ست.

می نشیند روی صندلی پشت کانتر و منتظر تمام شدن صحبت او می شود.

امیرعلی، همانطور که خداحافظی می کند، با لبخند به مادرش چشمک می زند.

به او مهلت نمی دهد.

romangram.com | @romangram_com